|
|
داستان غم خواستم داستانی بنویسم قلم نعره کشید کاغذ پاره شد افکارم در هم گسیخت همه از من گسیخت
همه از من تقاضای سکوت کردند قلم میدانست که شرح دردها وغمها را به صورت لغات نقاشی کند . افکارم میدانستند که از در همی مانند زنجیری سر در گم می شوم. کاغذ می دانست که در زیر سطور غم و اندوه محو میشوم ومن خاموش سکوت را بر می گزیدم. چشمان سکوت مرا با اشک معاوضه کردند وقطره های اشک واندوه دل مثل بارهن بهاری ارمغان کویر گونه هایم شدند. دیشب از اندوه رنج بی وفایی گریه کردم از غم تنها یی وبی هم صدایی گریه کردم گوشه الونک خاموش سرد و بی نشانی هم صدا با مرغ شب از بی نوایی گریه کردم نقش لوحت را کشیدم باز در لوح خیالم تا به یاد اوردم ان چشم سیاهت گریه کردم در بغل زانوی غم برگرفتم وتا نیمه شب از غم هجران وهنگام جدایی گریه کردم یادم امد که شد فراموش خیالم زین همه بی مهری واز بی وفایی گریه کردم گوشه ای خلوت گزیدم در فراز ارزو بیابم لحظه ای از غم رهایی گریه کردم... تنهایی تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در ان نیست تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کرده ام تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه تنهای هامدر انتظار خواهم گریست وانتظار کشیدن را پنهان نخواهم کرد...
دوست دارم مهربان بازم دلم گرفته وبازم اشکام به خودشون اجازه دادن که ازچشام جاری بشن نمیدونم واقعا نمیدونم با اینهمه تنهایی چیکارکنم ؟ نمیدونم چه کاری درسته وچه کاری غلطه ؟ خدا یا چرا این دنیا اینجوری شده؟؟ چرا همش دروغـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه خدایا چرا به اون کسی که از چشم بهم نزدیکتره و اعتماد کامل داریم
در حق آدم نامردی میکنه و تمام وقـــــــــــــــــــــتی که در کنارمه به جز دروغ چیز دیگه ای نمیگه. چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کاش می دونستی ومی فهمیدی که چقدر دلم میخواست هم صدا که فقط هم صدایم بودی.... فرهاد به عشق تو می نویسم تا بخوانی و این قلب عاشق مرا باور کنی... بارون خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره به کسی تو جه نمی کنه از کسی
خجالت نمی کشه می باره و می باره اینقدر می باره تا آبی بشه کاش میشد مثل آسمون بود کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا بلاخره آفتابی بشی بعدش هم انقار نه انقار که بارشی بوده انگر نه انگار که غمی بوده همه چیز فراموشت بشه...!!!!
دوری عشق امروز ۱۸ دیماه ۸۷ روزی که قرار بود من وعشقم پیش هم باشیم قرار بود اون روز بهترین روز زندگیم باشه میخواست برام تولد بگیره و گرفت ساعت ۸بود که داشت کادوهامو بهم میداد همین که کادو اخری رو با چه ذوقی باز میکردم یهو دیدم که عزیزم کف اتاق افتاده منم که دستو پامو گم کرده بودم ونمیدونستم چی کار کنم فقط سریع رسوندمش بیمارستان بعد از ۱ ساعت انتظار کشیدن پشت در به امید اینکه بهم بگن پارسا چیزیش نیست به خیر گذشته دکتر بهم گفت بیا تو اتاق من باهات کار دارم منم که از ترس ودلهره نای راه رفتن نداشتم خودمو به اتاق دکتر رسوندم ازم پرسید تو چی کارشی سرمو پاین انداختم چیزی نگفتم انگار خودش فهمیده بود گفت خانوادش کجان منم که دلم داشت مثل سیروسرکه میجوشید گفتم اقای دکتر منو کشوندی اینجا که این چیزا رو بهم بگی گفت نه دخترم چه جوری بهت بگم گفتم اقای دکتر تو رو خدا بهم بگین چی شده گفت تو از مریضیه پارسا خبر داشتی اون سرطان داره همین که شنیدم زبونم قفل شد نمیدونسم چی بگم اشک تو چشام جمع شده بود پاهام سست شده بود بغض گلومو گرفته بود نمیتونسم از جام بلند شم نمیدونم خانوادش رو کی خبر کرده بود . خواهرش که از دوستی ما با خبر بود اومد که منو دلداری بده اونم که حال و روزش همچین بهتر از من نبود .میگفت ما هم از این موضوع خبر نداشتیم .دکتر گفت امشب باید اینجا باشه از خانوادش خواهش کردم که بزارن من پیشش باشم ساعت ۱۲ رفتم تو اتاقش تا منو دید بغض کرد گفتم عزیز خودت از مریضیت خبر داشتی ؟تو چشام نگاه کرد گفت ۲ماهی میشه دیگه چیزی ازش نپرسیدم خودش گفت عزیز نمیخواسم ناراحتت کنم نمیخواسم از دستت بدم میخواسم این روزایه اخر عمرم کنارم باشی با همون صدای بغض گرفته گفت صدفم پیشم میمونی گفتم چرا نه حتی بیشتر از قبل به خدا دوستان نمیخوام ناراحتتون کنم فقط میگم قدر عزیزاتونو بدونین .من که از این نسیب بی بهره موندم نمیدونم چرا هرچی بدبختیه دنیاست ماله منه.سرنوشت که نخواست منو عشقم بهم برسیم امدوارم شما به عشقتون برسین
درد عشق
دل تنگی
جانم به تنگ آمده امّا اجازه چيست ؟
آن را به لب بياورم یا نياورم ؟
ميخواستم که سِقط کنم هر چه شعر را
نوزاد هاي زنده بدنيا نياورم
امّا نشد عفونت اين چند ساله را
در خود فرو بريزم و بالا نياورم
اگر که درد از این گریه تا عصب برسد
اگر که عشق لبالب شود به لب برسد
شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود
که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!
که هی سه نقطه بچینی اگر... ولی... شاید...
کسی نمی آید ، نه! کسی نمی آید.
دارم به گريه مي كنم و گريه مي كنم
از تو به تو ٬ بدون تو گریه می کنم
تو نیستی شبیه کلیدی بدون قصر
پرسه زدن به تنهایی در ولی عصر
باران به شيشه مي زند از چشم هاي من
حتی نمی رسد به خودم هم صدای من
در خواب هاي كوچك تو دير كرده ام
در تارهای حنجره ات گیر کرده ام
یک کیسه زباله به من قرص خورده است
یک تیغ نصفه داخل حمام مرده است
زل مي زنم به آينه ي بد قيافه ام
خون می جهد به خاطره ها و ملافه ام
دلم ميخواد بخوابم و ديگه هيچوقت بيدار نشم..... اين تنهاترين و شيرين ترين آرزوييه كه دارم......
خدايا لاقل اين آرزومو برآورده كن........ اين كه چيزي زيادي نيست.......... اصلا چرا من زنده ام و زندگي ميكنم؟ چرا دارم نفس ميكشم؟وقتي حتي نفس كشيدن هم برام زجرآوره؟ مني كه جز گناه و بدبختي تجربه ي ديگه اي تو اين دنياي پست و بي رحم نداشتم چرا بايد باشم و ادامه بدم؟ خديا تو منو به اين دنيا آوردي و بهم جون دادي پس از خواهش ميكنم، يا منو از دست اين دنيا و آدماش خلاص كن.......يا هم يه زندگي اروم و بي دغدغه بهم بده.......
ببخشيد بچه ها كه با حرفامو غصه دارتون كردم ..... به خدا جز اينجا جايي ديگه اي ندارم كه حرفامو بزنم....... وقتي ميآم با شماها درددل ميكنم سبك ميشم....... پ.ن)ستاره جونم ممنونم كه بهم سر زدي.خيلي خيلي خوشحال شدم وقتي كامنتتو ديدم. به خدا راس ميگم.باشه در اولين فرصت بهت زنگ ميزنم.دوست ئارم ستاره جونم پ.ن) زي زي جونم ممنون كه بهم گفتي منم جوابتو دادم نميدونم به دستت رسيد يا نه؟ خدا كنه رسيده ب اشه.كاش ميتونستم يه دل سير باهات حرف بزنم اونقد كه خالي از هرچي درد و غصه شم.عزيزم ميدونم تو هم غصه داري. بچه ها موقع دعا منو فراموش نكنين........ دوستتون دارم........ تا آپي ديگر.......... خدانگهدار همتون.......... سنگ قبرم
تولد دارم لحظه شماری میکنم تا قدم بذاری رو قلبم....
دارم ثانیه شماری میکنم تا بیایی و آرومم کنی... زندگی من اگه نبودی این عشق هم نبود... اگه نفست نبود واسه زندگیم لحظه هام بی معنی میشدن... ۱ روز مونده که قدم بذاری به این دنیایی که قشنگیش با تو بودنه...
|
|